تبلیغات
دروس مرمت و معماری - می گفت...(1)
چهارشنبه 25 دی 1392

می گفت...(1)

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،قاب زندگی ،

سنی ازش گذشته. توی حرفاش گفت که معلم بوده و مدیر مدرسه...

می گفت: "اون موقع ها همه چیز خوب برای بابا ها بود. مامان بهمون غذا نمیداد تا بابا بیاد. وقتی میومد جای خوب اتاق و سفره مال بابا بود. اول برای بابا غذا می کشید. قسمت خوب غذا هم برای بابا بود. حتی اگه قرار بود عصر  هندونه ای هم بخوریم باید صبر می کردیم بابا بیاد بعد. مامان میگفت: باباتون رفته سر کار. خسته است. باید صبر کنیم تا بیاد. 
این شد برای ما یه درس. می فهمیدیم کار مهمه. تابستون کلاس اول انقدر گفتم تا بابا   با تعمیرکار سر خیابون صحبت کرد برم پیشش. خوشحال بودم که مثلا کار می کنم. تازه عصرا کمی روغن هم به شلوارم میمالیدم که نشون بدم مثلا کار کردم. وقتی میومدم توی کوچه بابای دوستم که همسایمون بود بهش می گفت: یاد بگیر. ببین چه مردی شده!  درس هم می خوندیم. اما کار  و ارزش کار رو فهمیدیم. اما حالا...   بچه ها 18 سالشون میشه و دیپلم می گیرن که هیچ، وقتی لیسانس گرفتن تازه می خوان ببینن که چی کار باید بکنن. اصلا براشون تا اون سن کار مفهوم نداره..."



برام جالب بود. نگاه به ارزش کار و چیزایی که یه روزی توی جامعمون رواج داشته.


برچسب ها: می گفت ، سامان کارگر ، saman kargar ،

هدایت به بالای