تبلیغات
دروس مرمت و معماری - می گفت...(2)
جمعه 27 دی 1392

می گفت...(2)

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،قاب زندگی ،

سنی ازش گذشته. توی حرفاش گفت که معلم بوده و مدیر مدرسه...

می گفت: "یه معلم تازه برامون اومده بود. بسیار مرتب بود و کت و شلوار و کروات...  همون روز اول گفت انگلیسی ها درباره ایرانی ها میگن عجیبه که 20 میلیون (همه ی ایرانی ها) دزد دارن راحت با هم زندگی می کنن. میگفت انگلیسی ها ایرانی ها رو دزد می دونن. اون موقع نمیدونستیم دقیقا منظورش چیه. و نمیدونستیم که خودش به این حرف اعتقاد داره یا نه. همون روزای اول یه بازی بهمون یاد داد. میگفت بازی خارجی هاست. "قلم بازی". چند متری از دیوار فاصله می گرفتیم و قلمهامون رو میزدیم به دیوار. فاصله مداد هر کس از دیوار کمتر بود اون برنده بود و قلم طرف دیگه هم میشد مال اون. اون موقع ها کیف هم نداشتیم. یه دفتر و یه کتاب و 3 تا قلم اول سال بهمون میدادن و باید تا آخر سال رو باش می گذروندیم. صبح که مینشستیم سر کلاس همه کتاب و دفتر رو میزاشتن روی میز و قلمها و پاک کن رو هم روش. یه لقمه نون و پنیر یا نون و گوشت کوبیده رو هم توی دستمال کنارمون میزاشتیم. میز یه سره بود و جای خصوصی نداشت. همون روز توی بازی مدادم رو باختم...

موقع برگشت داشتم فکر می کردم به مامانم بگم مدادم چی شد. اگه می گفتم دزدیدن باورش نمیشد. اصلا دزدی معنی نداشت. توی محله همه همدیگه رو می شناختن. جوون محله دزد ناموس نبود، پاسبون ناموس بود و همه ی محله ناموسش.  زندگی ها هم خیلی شبیه هم بود. بالا و پایینی کم داشت. رسیدم خونه. مامان همون اول فهمید که یه مدادم نیست. پرسید: مدادت کو؟ گفتم گم شد...  کمی دعوام کرد و روز بعد برای اینکه توی راه چیزام نریزه و "گم" بشه، یه بقچه برداشت و کتاب دفتر و مدادامو گذاشت توش داد دستم تا دیگه چیزی گم نکنم. رفتم مدرسه و بقچه رو گذاشتم رو میز. همه کنجکاو شده بودن که این چیه...  وقت استراحت شیطنت بچه ها گل کرد و در غیاب من رفتن سر بقچه و دیدن چیز خاصی نیست... اما از شیطنت لقمه مو برداشتن و خوردن...  سالای بعد کم کم میزها، زیر میزی دار شد. دیگه وسایلمون جلوی چشم نبود و همه از هم چیزاشون رو قایم می کردن...  بعدش بین زیرمیزی ها هم از بغل دستی جدا شد...  بعدشم که کلا صندلی ها انفرادی شد...   و ما دزدی رو یاد گرفتیم... دزد نبودیم، دزد شدیم...


برچسب ها: می گفت ، سامان کارگر ، saman kargar ،

هدایت به بالای