تبلیغات
دروس مرمت و معماری - بگذار که آخرین ترانه، با یاد تو بهترین سر آید...
چهارشنبه 14 اسفند 1392

بگذار که آخرین ترانه، با یاد تو بهترین سر آید...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،قاب زندگی ،

با اینکه خیلی خسته بودم، شب اصلا خوابم نبرد. دراز کشیده بودم. چشمام بسته بود اما خواب نبودم... نفهمیدم چرا. همین چند شب پیش بود.اصولا بد خواب نیستم و اغلب خوب می خوابم. یا اگر گاهی هم بی خواب میشم شکلش فرق می کنه. اما امروز یادم اومد که 11 سال پیش هم این اتفاق افتاده بود. کرمان بودم و خونه یکی از دوستان نزدیکم. برای امتحان ارشد می خوندیم. دقیقا یه همچین شبی، بی خواب شدم. بدون دلیل خاصی. و حتی فرداش هم نفهمیدم چرا. 1 هفته بعد اما وقتی امتحان ارشد رو دادیم و راهی خونه شدم فهمیدم که پدربزرگ فوت کرده...  یک هفته ی قبل. 11 روز بعد از اون شب هم پدر رفت... فقط 11 روز...      دهه ی میانی اسفند برای ما دهه دلتنگی همیشگی شد...


... 6 روز پیش، نهم اسفند باز در همون روز من بی خواب شدم... و امروز فهمیدم چرا.
حدود یک ماه پیش آقای پویا رو در جلسه ای دیدم. آدم اندیشمند و فعالیه. میبدیه و برای معرفی میبد فراوان کار کرده. دوست پدر بزرگ بود. یکی از وجوه اشتراکشون این بود که عاشقانه شهرشون رو دوست داشتن. پویا میبد رو  و پدربزرگ ابرکوه رو. بعد از سالها، نسخه ای از فصلنامه ی "فرهنگ یزد" رو بدون مقدمه بهم داد که مربوط بود به سال 84. و در اون مطلبی رو به یاد پدر بزرگ نوشته بود.یکی از شعرهای پدربزرگ رو هم،  هم در مطلبش و هم "توی جلدش" نوشته بود. بسیار سپاسگزارش شدم. روی سنگ پدربزرگ یک بیت از یکی از شعرهاش رو نوشتیم. بیتی که یه جورایی پاسخ بیتِ "ای نام تو بهترین سر آغاز..." بود:

بگذار که آخرین ترانه، با یاد تو بهترین سر آید.


SAMANKARGAR


SAMANKARGAR

SAMANKARGAR

SAMANKARGAR
SAMANKARGAR

SAMANKARGAR
Aleo Flash MP3 Player Builder
Aleo Flash MP3 Player Builder


هدایت به بالای