تبلیغات
دروس مرمت و معماری - ارتباط متمدنانه...
جمعه 4 اردیبهشت 1394

ارتباط متمدنانه...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،

خیلی رغبت نداشتم توی کوپه بمونم. از کوپه اومدم توی راهرو و داشتم از پنجره بیرون رو نگاه می کردم. و با دوربین هم چند تا عکس بی هدف می گرفتم. پسر بپچه ی کوچولویی از دور بهم نزدیک شد. و از اونجایی که زود با بچه ها جور میشم بامن دوست شد! چند تا عکس ازش گرفتم و کمی توی راهرو دنبال هم گذاشتیم. 

داشت پفک می خورد. 
کمی که دوست شدیم مثلا برای جلب توجه میومد جلوی منو یه پفک می زاشت توی دهنش و یهو پُف ش می کرد بیرون روی زمین!
من: ننداز. آقا پلیسه میاد دعوا می کنه ها
بچه: پُف.... (و یه پفک دیگه می نداخت روی زمین و میخندید...)
من: میگم ننداز. آقا پلیسه داره میادا
بچه: پُف...
من:
اتفاقا همون موقع میهماندار اومد توی راهرو و به ما نزدیک شد.
من: دیدی پلیس اومد. گفتم که نریز. الان دعوات می کنه
بچه: پُف... 
میهماندار: (با لحن مهربانانه!) آقا کوچولو، چرا پفکهاتو میریزی روی زمین؟
من: دیدی دعوات کرد
میهماندار: اشکال نداره کوچولو. خودم برات جمع می کنم. هر جور راحتی!
من:...
یعنی فکر کنم اولین و آخرین بار در طول تاریخ بود که یک مسئول، انقدر "مسئولانه" و "مهربان" برخورد کرده بود!!! اونم فکر کنم فقط برای ضایع شدن من!!! 

saman kargar

قطار 1/2/94 به سمت یزد


هدایت به بالای