تبلیغات
دروس مرمت و معماری - مطالب از شعر و ادب
جمعه 18 مرداد 1392

دولت دیــدار دل افـــروختگان

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :از شعر و ادب ،











معـرفت نیـست در ایــن معرفت آموختگان
ای خوشـــــا دولت دیــدار دل افـــروختگان

دلـــــــم از صحبت ایـن چرب زبانان بگرفت
بعد از این دست من و دامن لب دوختگان

عاقـــبت بر ســـر بازار فـــــریبم بفـــروخت
نـــاجوانــمردی ایـــن عـــاقبت انــدوختگان

شـرمشان باد زهنگــامه رسوایی خویش
این متـــاع شـــرف از وسوسه بفروختگان

یار دیـــرینه چنان خاطرم از کینه بسوخت
که بنــــــــالید به حالـــم دل کین توختگان

خوش بخندیــد رفیقان که درین صبح مراد
کهنـــه شد قصه ما تا به سحر سوختگان 

فریدون توللی


سه شنبه 15 مرداد 1392

جایی که اینجا نیست...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :از شعر و ادب ،








...
...
...
- به من دست نزنید آقا!
آوارگی واگیر دارد
...
یکی بیاید
بگوید اگر غیر از اینجا جای دیگری نیست،
قطاری که دور می شود
چرا دور می شود؟
 
"لیلا کردبچه"


سه شنبه 15 مرداد 1392

مترسک...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :از شعر و ادب ،








از مترسکی سوال کردم: آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشده‌ای؟
پاسخم داد: در ترساندن دیگران برای من لذت به یاد ماندنی است،
پس من از کار خود راضی هستم و هرگز از آن بیزار نمی‌شوم!
اندکی اندیشیدم و سپس گفتم:
راست گفتی! من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم!
گفت: تو اشتباه می‌کنی!
زیرا کسی نمی‌تواند چنین لذتی را ببرد،
مگر آنکه درونش مانند من با کاه پر شده باشد!
 
"جبران خلیل جبران"


چهارشنبه 9 مرداد 1392

در این سرای بی کسی

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :از شعر و ادب ،

در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند

یکی زشب گرفتگان چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند

نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند

دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
که خنجر غمت از این خراب تر نمی زند

گذر گهی است پر ستم که اندرو به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند

چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند

نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند


هوشنگ ابتهاج


جمعه 21 تیر 1392

معصومیت، شیطنت، ذهنهایی بدور از افکار نازیبا...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :از شعر و ادب ،



جمعه 21 تیر 1392

بدون شرح...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :از شعر و ادب ،


حکایت ما آدماست


سه شنبه 18 تیر 1392

آرزوی نیمه عمومی...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،از شعر و ادب ،

درود. به تازگی کتاب "ناتور دشت" که دوستی بهم هدیه داده بود رو خوندم. در موردش بعدا شاید مفصل بگم اما برام این پاراگراف جالب اومد:

... بالاخره تصمیم گرفتم. تصمیم گرفتم برم. تصمیم گرفتم نه برگردم خونه، نه برم مدرسه. تصمیم گرفتم فقط «فیبی» رو ببینم و باهاش خدافظی کنم و پولشو بهش پس بدم، بعدش اتواستاپ بزنم برم طرف غرب. فکر کدرم برم تونل هلند و یکی رو پیدا کنم که مجانی سوارم کنه، بعد یکی دیگه و یکی دیگه و چن روزه برم یه جایی تو غرب که خیلی قشنگ و آفتابیه و هیشکی نمی شناسدم و کار پیدا کنم. گفتم می شه تو یه پمپ بنزین کار پیدا کنم و تو ماشین مردم بنزین بریزم. ولی برام فرقی نمیکرد چه کاری پیدا کنم. همین قدر که من کسی رو نمیشناختم و کسی منو نمیشناخت خوب بود. گفتم وانمود می کنم کر و لالم. اون طوری مجبور نمی شدم با کسی حرفای احمقانه ی بیخودی بزنم. اگه کسی می خواست باهام حرف بزنه باید حرفشو رو یه تیکه کاغذ می نوشت میداد دستم. بعد یه مدتم از این کار خسته می شدن و من باقی عمرم از شر حرف زدن خلاص بودم همه فکر می کردن من یه حروم زاده ی کر و لالم و کاری به کارم نداشتن. بابت بنزینی که می ریختم تو ماشین مردم یه پولکی دستمو می گرفت که باهاش یه گوشه کلبه ای درست می کردم و باقی عمرمو اون جا سر می کردم. کلبه رو کنار جنگل می ساختم، نه توی جنگل. چون دوس دارم همیشه آفتابی باشه. غذامو خودم می پختم و بعدا اگه می خواستم زن بگیرم با یه دختر خوشگل که اونم کر و لال بود عروسی می کردم. اونم می اومد تو کلبه باهام زندگی می کرد و اگه می خواست چیزی بگه رو یه تیکه کاغذ می نوشت، عین همه. اگرم بچه دار می شدیم یه جایی قایم شون می کردیم. می تونستیم براشون کلی کتاب بخریم و خودمون بهشون خوندن و نوشتن یاد بدیم. ...       «هولدن»


از کتاب «ناتور دشت»، جی. دی. سلینجر
ترجمه محمد نجفی. ص 192


دوشنبه 10 تیر 1392

شهامت گذشتن از گردو...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :از شعر و ادب ،

حکایت میکنند که روزی مردی ثروتمند سبدی بزرگ را پر از گردو کرد، آن را پشت اسب گذاشت و وارد بازار دهکده شد، سپس سبد را روی زمین گذاشت و به مردم گفت این سبد گردو را هدیه میدهم به مردم این دهکده، فقط در صف بایستید و هر کدام یک گردو بردارید. به اندازه تعداد اهالی، گردو در این سبد است و به همه می‌رسد. مرد ثروتمند این را گفت و رفت. مردم دهکده پشت سر هم صف ایستادند و یکی‌یکی از داخل سبد گردو برداشتند. پسربچه باهوشی هم در صف ایستاد. اما وقتی نوبتش رسید در کنار سبد ایستاد و نوبتش را به نفر بعدی داد. به این ترتیب هر کسی یک گردو برمی‌داشت و پی کار خود می‌رفت. مردی که خیلی احساس زرنگی می‌کرد با خود گفت: نوبت من که رسید دو تا گردو برمی‌دارم و فرار می‌کنم. در نتیجه به این پسر چیزی نمی‌رسد. او چنین کرد و دو گردو برداشت و در لابه‌لای جمعیت گم شد. سرانجام وقتی همه گردوهایشان را گرفتند و رفتند، پسرک با لبخند سبد را از روی زمین برداشت و بر دوش خود گذاشت و گفت: من از همان اول گردو نمی‌خواستم این سبد ارزشی بسیار بیشتر از همه گردوها دارد. این را گفت و با خوشحالی راهی منزل خود شد.

خیلی‌ها دلشان به گردوبازی خوش است و از این غافلند که آنچه گرانبهاست و ارزش بسیار بیشتری دارد سبدی است که این گردوها در آن جمع شده‌اند. خیلی‌ها قدر خانواده و همسر و فرزند خود را نمی‌دانند و از این نکته طلایی غافلند که این سبدی که این افراد را گرد هم و به اسم خانواده جمع کرده ارزشی به مراتب بیشتراز لجاجت‌ها و جدل‌های افراد خانواده دارد... بسیاری اوقات در زندگی گردوها آنقدر انسان را به خود سرگرم می‌کنند که فرد اصلا متوجه نمی‌شود به خاطر لجاجت یا تعصب  فردی و گروهی در حال از دست دادن سبد نگهدارنده گردوها هستند و وقتی سبد از هم می‌پاشد و گردوها روی زمین ولو می‌شوند و هر کدام به سویی می‌روند، تازه می‌فهمند که نقش سبد در این میان چقدر تعیین‌کننده بوده است.

بسیاری از شکارچیان باهوش به دنبال سبد هستند و نه گردوهای داخل آن!

منبع: ایمیل یک دوست


تعداد کل صفحات: 29 ... 4 5 6 7 8 9 10 ...

هدایت به بالای