تبلیغات
دروس مرمت و معماری - مطالب قاب زندگی
دوشنبه 22 اردیبهشت 1393

کاج و باغچه...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،قاب زندگی ،

مگه ما چند بار زندگی می کنیم؟  زندگی توی خونه ای که حیاط نداره، حیاطشم باغچه نداره، باغچه ش هم درخت کاج نداره چه لذتی داره؟ و حیف که این لذت رو از آیندگانمون زیاد می گیریم...

شاید 10 سالم بود. خونه مون توی خیابون نشاط و کوچه ی قصر منشی بود. قبلا هم گفته بودم. از محله های قدیمی شهر. حس خوبی داشت. حس تکمیل کنندش حیاط خونه بود. و باغچه ای که توش درخت سیب و انگور و کاج داشت....   باغچه کوچیک بود اما بسیااااااااااااااار خاطره انگیز و باصفا. و یکی از تفریحهای ما ـ علاوه بر اغلب تفریحاتمون که توش حیاط نقش داشت ـ توی این حیاط و توی این باغچه بود. چه گل بازی هایی که نکردیم. چه سفالگری هایی که ـ به زعم خودمون و در عالم بچگی ـ با گل های باغچه نکردیم. اما یکی دیگه از خلاقیتهای بچگی، ساختن قایقهای کوچیک و ساده ای بود که با پوستهای خشک شده ی درخت کاج درست می کردیم.... قایق هایی که تمام حس سازندگی، خلاقیت، بزرگی و ... ما رو راحت توی خودش جا می داد و روی آب توی حوض به حرکت در می اورد...


خونه ای که حیاط نداشته باشه "بچگی" نداره... خونه ای که باغچه نداشته باشه "بچگی" نداره... و خونه ای که درخت کاج سر به آسمون کشیده نداشته باشه هم "بچگی" نداره...


شنبه 20 اردیبهشت 1393

بزرگداشت و یادبودها...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :قاب زندگی ،نوشته های من از ... ،

روز چهارشنبه هفته پیش در دانشکده میراث، مراسم بزرگداشتی برای مهندس بهشتی برگزار شد. دوست داشتم که شرکت کنم. چون هم این شخص برام شخص بزرگی بود و هم میدونستم از خانواده دانشگاه و میراث، دوستانی میان که قطعا دلم براشون تنگ شده. شرکت کردم. تقریبا همون چیزایی که انتظارش رو داشتم اتفاق افتاد. خیلی از بزرگان مثل آقایان پازوکی، قیومی بیدهندی، فرهنگی، محیط طباطبایی و ... اومده بودن و صحبتهایی هم کردن که برام جالب بود. شخص مهندس بهشتی هم کوتاه اما تاثیرگذار (مثل همیشه) سخنرانی کرد. اما یه چیز رو انتظار نداشتم . و اون حضور اصحاب سینما در این مراسم بود. آقایان رضا کیانیان، کیومرث پور احمد، داوودنژاد و ...  . که البته این حضور بی ربط هم نبود. چرا که مهندس بهشتی مدتها رئیس بنیاد سینمایی فارابی بود. 

بعد از مراسم اما از بین این دوستان اخیر، فقط پیش آقای پور احمد رفتم. 
قد بلندی داره. چهره ی گشاده ای نداره اما بی لبخند هم نیست. وقار در رفتارش موج میزنه.
پیشش رفتم سلام کردم و بهش گفتم:
- من به شما یک بدهی بزرگ دارم...

می خنده و میگه:
- خب آقا بدهیت رو بده دیگه.  حالا چه بدهی ای؟!

میگم:
- شما قسمتی از نوجوانی من رو برام ضبط کردین. وقتی قصه های مجید رو توی مدرسه توحید اصفهان (شهید حلبیان) میساختید من هم یکی از صدها دانش آموز اونجا بودم... و حالا هر بار که اون رو می بینم بر می گردم به سالها قبل و مدتی غرق خاطرات میشم....

لبخندی میزنه و سری تکون میده و کمی چشماش عمق پیدا می کنه. انگار برای فقط چند ثانیه سالهایی رو مرور می کنه... و با چند کلمه کوتاه  و مد دار  و با حرکت آروم سرش میگه:
- خواهش میکنم...


یکی از کسانی بود که خیلی دوست داشتم ببینمش و فقط ازش تشکر کنم. 
فکر کنم وظیفه ی ماست که از کسایی که برامون حتی یه لحظه های کوچیک رو خاطره کردند و جاودان، حتی اگه شده با یک جمله تشکر کنیم. کسایی که حضورشون با عشق بوده و هست. کار کردنشون با عشق بوده و هست. 


هنوز توی لیست من کسایی از این دست حضور دارن:
گروه (ایرج طهماست، حمید جبلی و فاطمه معتمد آریا)
مرضیه برومند
بیژن بیرنگ و زنده یاد مسعود رسام


سه شنبه 27 اسفند 1392

شانس ارتباطات نسبی...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،قاب زندگی ،



بابا معلم بود. وقتی که ابتدایی بودم معلم مدرسه ی خودمون بود. وقتی رفتم راهنمایی هم باز معلم مدرسه مون بود. البته فقط توی راهنمایی اونم کلاس اول معلم هنر کلاس من شدند. نمیدونم بگم این شانسم بود یا بدشانسی. چون اولین روز ورود به هر دو مدرسه ما رو (من و دو برادرم که با فاصله ی یک سال از هم بودیم) می اورد توی دفتر و جلوی همه ی معلما می گفت ببینین اینا بچه های من هستن. اگر مشق ننوشتن یا کار کلاس رو انجام ندادن انتظار دارم که از همه سخت تر باهاشون برخورد کنین!!!  (اینم شانسه ما!!) و جالب اینکه اون همکاران محترم پدر، این تذکر رو خووووب جدی می گرفت. خودشم با ما توی کلاس با ما به نسبت بقیه رسمی تر بود. فقط شانس اورده بودیم که خداروشکر درسمون (هر سه نفر) بد نبود.


بگذریم. از اون روزا خیلی گذشته. الان خودم شدم معلم. در یه سطح دیگه. و حالا خواهرم شده دانشجو... و جالب اینکه چیزی که تغییر نکرده همین اتفاقه است. یعنی اینبار هم بعضی از دوستان و همکاران من، (که حالا به نوعی در یک برهه ویژه تر همکار بودیم) برای اینکه نشون بدن فرقی براشون نداره این ارتباط نسبی، نسبت به ارزیابی کارهای کلاسی خواهر، التفات ویژه دارن!!!!!!!!!!  کلیت کارهاش خوبه. حتی در مقام مقایسه با همگروهیاش بهتر هم هست، اما نظر دوستانه دیگه... 

کلا از ارتباطات نسبی شانس نداشتیم :)


چهارشنبه 14 اسفند 1392

بگذار که آخرین ترانه، با یاد تو بهترین سر آید...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،قاب زندگی ،

با اینکه خیلی خسته بودم، شب اصلا خوابم نبرد. دراز کشیده بودم. چشمام بسته بود اما خواب نبودم... نفهمیدم چرا. همین چند شب پیش بود.اصولا بد خواب نیستم و اغلب خوب می خوابم. یا اگر گاهی هم بی خواب میشم شکلش فرق می کنه. اما امروز یادم اومد که 11 سال پیش هم این اتفاق افتاده بود. کرمان بودم و خونه یکی از دوستان نزدیکم. برای امتحان ارشد می خوندیم. دقیقا یه همچین شبی، بی خواب شدم. بدون دلیل خاصی. و حتی فرداش هم نفهمیدم چرا. 1 هفته بعد اما وقتی امتحان ارشد رو دادیم و راهی خونه شدم فهمیدم که پدربزرگ فوت کرده...  یک هفته ی قبل. 11 روز بعد از اون شب هم پدر رفت... فقط 11 روز...      دهه ی میانی اسفند برای ما دهه دلتنگی همیشگی شد...


... 6 روز پیش، نهم اسفند باز در همون روز من بی خواب شدم... و امروز فهمیدم چرا.
حدود یک ماه پیش آقای پویا رو در جلسه ای دیدم. آدم اندیشمند و فعالیه. میبدیه و برای معرفی میبد فراوان کار کرده. دوست پدر بزرگ بود. یکی از وجوه اشتراکشون این بود که عاشقانه شهرشون رو دوست داشتن. پویا میبد رو  و پدربزرگ ابرکوه رو. بعد از سالها، نسخه ای از فصلنامه ی "فرهنگ یزد" رو بدون مقدمه بهم داد که مربوط بود به سال 84. و در اون مطلبی رو به یاد پدر بزرگ نوشته بود.یکی از شعرهای پدربزرگ رو هم،  هم در مطلبش و هم "توی جلدش" نوشته بود. بسیار سپاسگزارش شدم. روی سنگ پدربزرگ یک بیت از یکی از شعرهاش رو نوشتیم. بیتی که یه جورایی پاسخ بیتِ "ای نام تو بهترین سر آغاز..." بود:

بگذار که آخرین ترانه، با یاد تو بهترین سر آید.


SAMANKARGAR


SAMANKARGAR

SAMANKARGAR

SAMANKARGAR
SAMANKARGAR

SAMANKARGAR
Aleo Flash MP3 Player Builder
Aleo Flash MP3 Player Builder


جمعه 9 اسفند 1392

حس آشپزی...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،قاب زندگی ،




وقتی کلی از کارات مونده و به عید هم چیزی نمونده، یهو میزنه به سرت و همه ی کارات رو ول می کنی و یه کار کاملا بی ربط انجام میدی که دوست داری، چه لذتی داره... این وضع جمعه 2 هفته پیش من بود. وسط یه عاااااالمه کار اداری و دانشگاه و شخصی، یهو همه رو گذاشتم کنار رو رفتم سراغ آشپزی!!!!

اصلا آخرین باری که آشپزی کردم یادم نمیاد. اما حسش اومده بود... اونم چی؟ ته چین مرغ! تا حالا ته چین درست نکرده بودم (مثل کلی از خوراک های دیگه...  یا اصلا بهتره بگم کلا دو سه قلم خوراک رو بیشتر درست نکردم تا حالا) به یاری و مدد اهل منزل و دوست و آشنا (البته تنها در کلام و نه در عمل) و اینترنت، دستور پخت گرفتم و اهل منزلو از آشپزخونه بیرون کردم و دست به کار شدم :) اما حس جالبی بود. نتیجه ش هم بد نبود. میگم بد نبود تازه نظر منه، اهل منزل که کلی هم تعریف کردن (البته خدا از دلشون بشنوه ...  ) اما واقعا بی طرفانه هم بخوام قضاوت کنم خوب بود. مثلا 16 یا 17 رو از 20 میگرفت :)


تازه اووووووووج این حس اونجا متجلی شد که هوس کرده بودم "شور (شوری)" هم درست کنم. و کردم. :) یعنی در حین پخت ناهار، گل کلم، هویج و سیر و فلفل و شوید و نعنا و ....      آب جوش و سرکه و نمک و ....      به به به...     (ناگفته نمونه که اینم دستورش از اینترنت بود. و البته یکی دو تا افه و تذکر که مادر گوشزد کرد) اما اونم صد در صد ساخت و تولید شخصی بود :)  یکی از شور ها رو بعد از دو هفته باز کردیم. خوب شده. :) و در اولین تجربه ناامید نشدم :)


شاید بعدا اگه اداره و دانشگاه و امور دیگه رو رها کردم، آشپزی بتونه فعالیت مناسبی برام باشه. البته ایرادش اینه که این حس (حس آشپزی) تقریبا هر 1400 سال یه بار سراغم میاد احتمالا. :)))

سامان کارگر
سامان کارگر






جمعه 27 دی 1392

می گفت...(2)

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،قاب زندگی ،

سنی ازش گذشته. توی حرفاش گفت که معلم بوده و مدیر مدرسه...

می گفت: "یه معلم تازه برامون اومده بود. بسیار مرتب بود و کت و شلوار و کروات...  همون روز اول گفت انگلیسی ها درباره ایرانی ها میگن عجیبه که 20 میلیون (همه ی ایرانی ها) دزد دارن راحت با هم زندگی می کنن. میگفت انگلیسی ها ایرانی ها رو دزد می دونن. اون موقع نمیدونستیم دقیقا منظورش چیه. و نمیدونستیم که خودش به این حرف اعتقاد داره یا نه. همون روزای اول یه بازی بهمون یاد داد. میگفت بازی خارجی هاست. "قلم بازی". چند متری از دیوار فاصله می گرفتیم و قلمهامون رو میزدیم به دیوار. فاصله مداد هر کس از دیوار کمتر بود اون برنده بود و قلم طرف دیگه هم میشد مال اون. اون موقع ها کیف هم نداشتیم. یه دفتر و یه کتاب و 3 تا قلم اول سال بهمون میدادن و باید تا آخر سال رو باش می گذروندیم. صبح که مینشستیم سر کلاس همه کتاب و دفتر رو میزاشتن روی میز و قلمها و پاک کن رو هم روش. یه لقمه نون و پنیر یا نون و گوشت کوبیده رو هم توی دستمال کنارمون میزاشتیم. میز یه سره بود و جای خصوصی نداشت. همون روز توی بازی مدادم رو باختم...

موقع برگشت داشتم فکر می کردم به مامانم بگم مدادم چی شد. اگه می گفتم دزدیدن باورش نمیشد. اصلا دزدی معنی نداشت. توی محله همه همدیگه رو می شناختن. جوون محله دزد ناموس نبود، پاسبون ناموس بود و همه ی محله ناموسش.  زندگی ها هم خیلی شبیه هم بود. بالا و پایینی کم داشت. رسیدم خونه. مامان همون اول فهمید که یه مدادم نیست. پرسید: مدادت کو؟ گفتم گم شد...  کمی دعوام کرد و روز بعد برای اینکه توی راه چیزام نریزه و "گم" بشه، یه بقچه برداشت و کتاب دفتر و مدادامو گذاشت توش داد دستم تا دیگه چیزی گم نکنم. رفتم مدرسه و بقچه رو گذاشتم رو میز. همه کنجکاو شده بودن که این چیه...  وقت استراحت شیطنت بچه ها گل کرد و در غیاب من رفتن سر بقچه و دیدن چیز خاصی نیست... اما از شیطنت لقمه مو برداشتن و خوردن...  سالای بعد کم کم میزها، زیر میزی دار شد. دیگه وسایلمون جلوی چشم نبود و همه از هم چیزاشون رو قایم می کردن...  بعدش بین زیرمیزی ها هم از بغل دستی جدا شد...  بعدشم که کلا صندلی ها انفرادی شد...   و ما دزدی رو یاد گرفتیم... دزد نبودیم، دزد شدیم...


برچسب ها: می گفت ، سامان کارگر ، saman kargar ،

چهارشنبه 25 دی 1392

می گفت...(1)

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،قاب زندگی ،

سنی ازش گذشته. توی حرفاش گفت که معلم بوده و مدیر مدرسه...

می گفت: "اون موقع ها همه چیز خوب برای بابا ها بود. مامان بهمون غذا نمیداد تا بابا بیاد. وقتی میومد جای خوب اتاق و سفره مال بابا بود. اول برای بابا غذا می کشید. قسمت خوب غذا هم برای بابا بود. حتی اگه قرار بود عصر  هندونه ای هم بخوریم باید صبر می کردیم بابا بیاد بعد. مامان میگفت: باباتون رفته سر کار. خسته است. باید صبر کنیم تا بیاد. 
این شد برای ما یه درس. می فهمیدیم کار مهمه. تابستون کلاس اول انقدر گفتم تا بابا   با تعمیرکار سر خیابون صحبت کرد برم پیشش. خوشحال بودم که مثلا کار می کنم. تازه عصرا کمی روغن هم به شلوارم میمالیدم که نشون بدم مثلا کار کردم. وقتی میومدم توی کوچه بابای دوستم که همسایمون بود بهش می گفت: یاد بگیر. ببین چه مردی شده!  درس هم می خوندیم. اما کار  و ارزش کار رو فهمیدیم. اما حالا...   بچه ها 18 سالشون میشه و دیپلم می گیرن که هیچ، وقتی لیسانس گرفتن تازه می خوان ببینن که چی کار باید بکنن. اصلا براشون تا اون سن کار مفهوم نداره..."



برام جالب بود. نگاه به ارزش کار و چیزایی که یه روزی توی جامعمون رواج داشته.


برچسب ها: می گفت ، سامان کارگر ، saman kargar ،

دوشنبه 24 تیر 1392

تاک نشان...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،قاب زندگی ،

بودم آن روز در این میكده از دردكشـان
كه نه از تـاک نشان بود و نـه از تاكـنشان

از خرابات‌نشینان چه نـشان می طـلبـی
بی نشان نـاشده زیـشان نتوان یافت نشان

جامی


سال 86 بود. هر کدوم از بچه ها یه دانشگاهی قبول شده بودن و رفته بودن و یا فارغ التحصیل شده بودن و یا در مقطعی بالاتر داشتن ادامه میدادن. با دوستان همیشگی و عزیزی که از دوره دبیرستان همیشه با هم بودیم، تصمیم گرفتیم دوباره دور هم جمع بشیم توی دبیرستانمون و دهمین سال فارغ التحصیلی از دبیرستان رو به عنوان اولین ورودی و خروجی های! پیش دانشگاهی (نظام جدید) با دبیرهای اون سالهامون دوباره جشن بگیریم. 
توی یه جمع 4 نفره این تصمیم رو گرفتیم و با کلی این ور و اون ور زدن همایش رو راه انداختیم. بچه ها رو از چهار گوشه ایران کشوندیم باز به دبیرستان و دبیرهای عزیز رو هم دعوت کردیم. کلیپی رو از عکسهای اون موقع ها من درست کردم و با بچه ها تقدیرنامه ای برای اساتید آماده کردیم و "همایش خاطره" برگزار شد. یکی از دبیرهامون توی این فاصله ی ده ساله متاسفانه فوت کرده بود. از اون هم یاد فراوان شد. بزرگِ جمع اساتید "آقای بصیری" بود که حتی معلم خیلی از معلمامون بود. وقتی ازش خواستیم که یه صحبت بکنن، با این شعر شروع کردن:

بودم آن روز در این میكده از دردكشـان
كه نه از تـاک نشان بود و نـه از تاكـنشان

روز خیلی قشنگی بود. با کلی خاطره. واقعا دممون گرم. اما امروز، دو تا دیگه از این استادان هم دیگه پیش ما نیستن. آقای پارسا و آقای بصیری...
شعر ماندگاری بود و ماندگارتر شد برای ما. یادشون گرامی و روحشون شاد...
بودم آن روز در این میکده ............



بی دلیل یاد اون روز افتادم!
23.4.92
سامان. یزد


تعداد کل صفحات: 4 1 2 3 4

هدایت به بالای