تبلیغات
دروس مرمت و معماری - مطالب قاب زندگی
شنبه 25 خرداد 1392

مطلب رمز دار : امـــــــــــــــــروز من...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


یکشنبه 24 دی 1391

قصه های یکشنبه...من سنگم تو سفال

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،قاب زندگی ،

بازم یک شنبه و بازم روز ارباب رجوع و بازم یک خاطره. (در فرهنگ لغت آمده: ارباب: آقا، بزرگ، رئیس. خب لابد ارباب رجوع هم میشه آقا و بزرگی که به جایی رجوع می کنه برای کاری. بهرحال واژه ی جالبیه)


نشستم پشت میز و دارم نامه های اداری رو توی کارتابل می خونم و امضاء می کنم. خب روز ارباب رجوعه و امکان داره (قطعا) کسانی مراجعه کنند. از اونجا که این حوزه و این معاونت مراجعه کننده ی زیادی داره روزای یکشنبه روز شلوغ تریه. 

مسئول دفتر: مراجع دارید. بیان داخل؟
من: بله
در باز میشه و یه آقای درشت اندام با موهای جو گندمی وارد میشه. 
-سلام
-سلام. بفرمایید. (با دست به صندلی اشاره می کنم و میخام که بشینن. کارتابل رو میزارم کنار و بهش نگاه می کنم: بفرمایید.
یکی از همکارا برای سوالی وارد میشه و موضوعی رو مطرح می کنه. از آقا عذر می خوام و حرف همکار رو گوش میدم. در این بین، ارباب رجوع از روی میزم کاغذی رو بر میداره و یک قلم از قلمدون و شروع می کنه به نوشتن. زیرچشمی دارم نگاهش می کنم. موضوع حل میشه و همکار میره.

من: ببخشید. بفرمایید.
- "من متخصص معماری، مرمت، محیط زیست، عمرانم."

برام جالب اومد. وقتی حرف میزنه به من نگاه نمیکنه و به دیوار نگاه می کنه. داره توی ذهنم یه چیزایی میگذره که ادامه میدن:
- "من گواهی نخبه گی دارم. 12 ساله کارم رو ول کردم و دارم پژوهش می کنم.  شما میدونستین که 500 نوع ملات توی معماری قدیم یزد بکار رفته؟ ناظرا و معمارای شما باید بیان تا من یادشون بدم."

دارم فکر می کنم که خب این خوبه. میشه یه جلسه گذاشت و از ایشون خاست که بیاد و صحبت کنه. داشت برام جالب تر میشد. و بازم توی ذهنم یه چیزایی میگذره که، ادامه میدن:
شما هیچی بلد نیستین! هر کس ادعایی داره بیاد تا نشون بدم من بیشتر بلدم. من اصفهان بودم. گفتم بهشون باید از اطلاعات من استفاده کنید. گفتن برو گرید مرمت بگیر و بیا کار بهت بدیم. بهشون فحش دادم و گفتم مگه من دلالم؟ اونا نفهمیدن... 

ذهنیتم قاطی پاتی شد. نفهمیدم داستان چیه. از طرفی . دارم فکر می کنم که...  یهو دست می کنه توی کیفش که گذاشته روی میز...   چند لحظه کوتاه فکر می کنم که یعنی می خواد چی در بیاره؟ (راستش کمی هم ترسیدم)
یه سفال و یه سنگ تیز در میاره:
- من این سنگم شما این سفال. (و شروع می کنه با سنگ سفال رو بخراشه) اگه بخواین با من در بیفتین شمایین که میسابین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
...
...
...
...
کاغذ رو میده به من. دو روش رو تند تند نوشته. از تخصصاش و انوع ملات و نوع مرمت و ...
فقط نگاهم به تیکه سفالی خیره شده که دستشه و، شاید بیش از 10 تا جای خراش داره!

و بی حرف پا میشه و میره.


پنجشنبه 4 آبان 1391

امروز 5شنبه...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،قاب زندگی ،

7ونیم           به سمت اداره
8ونیم           جلسه بررسی طرح بهسازی لرزه ای تکیه امیرچخماق (4 ساعت)
12ونیم         حرکت به سوی عقداء
1و45            بازدید از بافت عقداء و جلسه با امام جمعه و انجمن دوستداران میراث فرهنگی عقداء (4 ساعت)
6 حرکت به سوی یزد
7 بررسی نورپردازی تکیه امیرچخماق در محل تکیه امیرچخماق
8ونیم بلاخره حرکت به سوی منزل




پنجشنبه 27 مهر 1391

تک مضراب5

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :تک مضراب ،قاب زندگی ،

بابا موسیقی رو دوست داشت و موسیقی رو میفهمید. با این که هیچوقت به صورت حرفه ای اونو دنبال نکرده بود اما ریتم و ضرب رو بلد بود. و "ضرب" کار می کرد. نزدیک به 400 تا نوار "کاست تیپ" داشت. یه جعبه ی بزرگ داشتیم ـ و داریم ـ که این کاستها توش بود. گاهی منظم و اغلب بی نظم. بسیار هم متنوع بود: عربی، انگلیسی، فرانسوی، افغانی، فارسی، پاپ، راک، کلاسیک و سنتی، جاز و ... . هر دسته از این موسیقی ها مال یه دوره از زندگیش بود. و میشد فهمید که هر کدوم رو بیشتر چه موقع گوش می کرده. 
آهنگهای داریوش هم مال بخشی از دوره جوونیاش بود. و کاستای زیادی از اون رو داشت. اما راغب نبود ما اونا رو گوش کنیم. نمیدونم بخاطر تم سیاسی ش میگفت و یا ریتم و نوع آهنگاش. البته اون موقع ها "هم" من از سیاست چیزی نمیدونستم. و بیشتر به نوع و ریتم آهنگ توجه می کردم. بعدها به متن و محتوای آهنگهاش هم علاقه پیدا کردم.


Aleo Flash MP3 Player Builder



لحظه های من با رَنگ این آهنگ:

اصفهان بودیم. دوره راهنمایی. خونه خودمون. توی محله قدیمی قصرمنشی. ظهر و بعدازظهرای تابستون بود. و زمانهایی که مجبور بودیم برای استراحت کردن بزرگترها ما هم اجبارا بخوابیم که ساکت باشیم!! از درپنجره های فلزی اتاق، با قابهای بزرگ و کشیده ی شیشه ای رو به حیاط، کاج بلند توی باغچه رو می دیدیم و به غوغای گنجیشکای توی شاخ و برگش گوش می کردیم و همونطور که دراز کشیده بودیم خودمون رو با نقاشی کشیدن مشغول می کردیم...

و میشنیدیم یکی از قشنگ ترین کاستای داریوش رو:

دو مسافر بر در دو رهاتر در باد،از غزل افتاده فرصتی بی‌فریاد،چشمم این نابترین لحظه را می‌بوسد،زن به من می‌گوید باش تا نان بپزد...


پس پشت پنجره عادت مرگه،باغ پاییزی ما مسلخ برگه،واژه پوسیده دلِ غزل گرفته،جایی که شبنم گل خود تگرگه

بگو کی بود تو رو به گریه انداخت،کی بود که از بغضت ترانه می‌ساخت،کی بود که بی‌وقفه تو رو نفهمید،کی بهتر از تو رنگها رو می‌شناخت...


 تمام ناتمام من با تو تمام می‌شود،شاعر بی‌نام و نشان صاحب نام می‌شود،تمام من به نام تو شعر دوباره می‌شود،بند سکوت کهنه‌ام چهارپاره می‌شود...


امان از راه بی‌عابر،امان از شهر بی‌شاعر،امان از روز بی‌روزن،امان از اینهمه رهزن...


شنبه 28 مرداد 1391

یاد استاد

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :قاب زندگی ،نوشته های من از ... ،



یادش بخیر. فکر کنم سال 79 بود که زنده یاد استاد ذوالفنون به ابرکوه اومدن. استاد من هنرآموز ایشون بود و به دعوت استاد، به ابرکوه اومدن و میزبانشون شدیم. امید که روح این استاد شاد و عمر استاد دیگر طولانی باشه.


جمعه 27 مرداد 1391

هجرت... گذر عمر

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،قاب زندگی ،

داریم اثاث کشی می کنیم. جعبه ها وسط اتاقه و همه چیز به هم ریخته است. خواهر کوچیکم داره کتاباشو جمع می کنه. میرسه به آلبوم عکساش. برش می دارم. وسط آلبوم عکسایی هم هست که هنوز مرتب نشده:


عکس اول: خواهرم چند ماهشه و توی بغل مامان بزرگه...
عکس دوم: تولد سه سالگی خواهرمه و ما ها دورش نشستیم دور میز عسلی و داره شمع کیکشو فوت می کنه...
عکس سوم: مانتوی مدرسه پوشیده، مامان داره روی سرش قرآن میگیره تا بره کلاس اول!! ...


خواهرم الان منتظر نتایج کنکوره...


بزرگ شدنشو به این شکل حس نکرده بودم. بزرگ شدنش، بزرگ شدنمون، پیر شدنمون... گذر عمر...چطور شد یهو؟
سامان
یزد 27.5.91








تیک...     یک روز گذشت
تاک...            روزی دیگر

مرده شور ببردت ساعت، پیر شدیم...

مهدی چالش


پنجشنبه 11 خرداد 1391

این اسباب بازیو چن...؟

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :قاب زندگی ،نوشته های من از ... ،

اپیزود اول:


داره سریال "پشت کوههای بلند" رو میزاره. چند شب پیش داستانش این بود: یه بنده خدایی یه ماکت از یه کشتی ساخته بود و آورده بود پیش پادشاه. میگفت خیلی بیشتر از کشتی های حالا بار می بره و تند تر می ره و اینا... عهد و عیال پادشاه زیاد تحویلش نگرفتن و فکر می کردن این اسباب بازیه. بعد با لهجه شیرازی میگفتن: 
این اسباب بازیو چن...


اپیزود دوم:


به یکی از صنعتگران هنرمندمون که برامون ویترین ها و استندهای موزه رو میسازه گفتم روی استند موزه ی ....   فکر کنه تا اشیاء آسیب نبینه.
خدا خیرش بده. هم سن و سالیم و تحصیل کرده است. فقط صنعتگر نیست. با کامپیوتر کار می کنه و طرح هاشو سه بعدی می کنه و ارائه می کنه قبل از ساخت. 
اون روز قرار بود کارشو ببینم. زودتر از من رسیده بود دفتر. دیدم یه ماکت گذاشته روی میز. جالب بود. با چرخ دنده و یاتاقان و زنجیر و ...  . و بعد با ذوق داشت میگفت که مکانیسمش چیه. 
توی دلم خنده ام گرفته بود. یاد اون کشتیه افتادم. میخواستم بهش بگم این اسباب بازیو چن...  :)    
اما این فقط یه شباهت بود. کارش خوبه و درخور تحسین. همین که برای کار ارزش قائله خوشحالم. 



یزد. میراث فرهنگی. خرداد91


سه شنبه 9 خرداد 1391

آبدارخونه و پلیس 110

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،قاب زندگی ،

می پرسم: - آقای ... ، داخلی واحد باستان شناسی چنده؟
مسئول دفتر: - صبر کنید، ...      113 ، آقای مهندس.



گوشی رو بر می دارم و 113 رو می گیرم.


از اون ور خط: -...  شما با وزارت اطلاعات تماس گرفته اید، برای ... ... ... ...    !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


من: - جاااااااان!!!!


مسئول دفتر: - آقای مهندس، خط داخلی تون خط 2 هست. بقیه خط ها مستقیمه. اگه چای خواستید به خودم بگید، چون داخلی آبدارخونه 110 هست، ممکنه مشکل پیش بیاد....




یزد. اداره میراث فرهنگی خرداد 91


تعداد کل صفحات: 4 1 2 3 4

هدایت به بالای