تبلیغات
دروس مرمت و معماری - مطالب قاب زندگی
پنجشنبه 4 خرداد 1391

یه خنده. یه بستنی. یه روز خوب.

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،قاب زندگی ،

باز هم ساعت سه و نیمه و کم کم دارم اداره رو ترک می کنم. مثل روزای دیگه ی یزد، هوا بسیار گرمه. و البته خلوت. میخوام سریع برسم خونه و اگه بشه استراحت کنم (البته اگه بشه). پسر جوونی کنار خیابون وایساده و هی پا به پا میشه. چهارشونه است و لباس سفید پوشیده. مثل لباس آشپزا. لبخند به لبشه و خیلی بی منظور دست بلند میکنه...


وایمیسم.سلام می کنه و میگه میرم ...   . 





زیاد دور نیست. سوار می شه و خدا قوت میگه. لبخند رو لبشه و داره تشکر می کنه. شاید کلا 2 دقیقه همراه بودیم. میرسیم.

تشکر می کنه و دست می کنه توی جیبش و میگه: ببخشید، چقد میشه؟ می خندم میگم: هیچی بفرما. اصرار می کنه . بازم تکرار می کنم.

پیاده میشه و با اصرار می گه: صبر کنید، صبر کنید. 

رفت توی مغازه و سریع اومد. یه بستنی قیفی دستشه. میگه جسارته و ناقابل.

بیشتر خنده ام می گیره. میگم لازم نبود. اصرار می کنه. تشکر می کنم و میگیرم... 
مزه بستنیای قدیمی رو میداد. آروم خوردم تا نونش بیشتر خیس بشه :) همیشه اینجوری بیشتر دوس داشتم. کلی خستگیم در رفت.

یه خنده. یه بستنی. یه روز خوب. اصلا کلی آدم یادش میره که از صبح چقدر دعوا کرده :)



یزد. اردیبهشت 91


دوشنبه 14 فروردین 1391

سیزده رو کردی تو کودو!!!!

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :قاب زندگی ،نوشته های من از ... ،

درود

ایام به کام و سال نو فرخنده.

با این که توی این ایام باز هم اغلب اداره بودیم و عملا تعطیلی خاصی نداشتیم، اما امروز اولین روز رسمی دوباره کار بود. صبح یکی از همکاران باستان شناس، میان سال زردشتیمون رو دیدم و بعد از تبریکات گفت: آقای مهندس، سیزده رو کردی تو کودو(کدو)؟؟؟ اولش نفهمیدم اما توضیح داد که قدیمیای یزدی برای روز سیزده میگن:
سیزده رو کردی تو کودو؟ درش رو بستی با جودو؟

:)
جالب بود برام. در عبارت بالا کودو همون کدو و جودو شیره ی بسیار چسبناکه درختها ست. یعنی نحسی سیزده رو بایگانی کردن و درش رو محکم بستن. به هر حال جالب بود.

یادم افتاد به سیزده به درهای گذشته. و خاطرات گاه و بی گاه اونا. یادمه که حدود سال 70 بود که برای سیزده به در رفته بودیم با اقوام اطراف اصفهان. و یادمه که توی اون پیک نیک، دوربین حرفه ای (پراکتیکا)ی بابا رو با سه پایه و چندتا لنز و فلاش از ماشین دزدیدن :)  :(    و به اصطلاح نحسی سیزده ما رو گرفت. 
باز یادم اومد آخرین سالی که اصفهان بودیم رو. فکر کنم سال 73 بود. باز هم برای سیزده رفتیم باغات اطراف. کلی هم خوش گذشت. عصر که برگشتیم خونه، تا تلویزیون رو روشن کردیم یه صدا داد و صفحه اش سیاه شد... و سوخت  :)  :(   و باز هم این نحسی دامنگیرمون شد.

البته هیچوقت به نحسی روز سیزده و این بحثا باور نداشتم. دیروز هم با خانواده رفتیم باغهای اطراف تفت. خوش گذشت. توی راه و وقتی هم که رسیدیم همش داشتم به همین خاطرات فکر می کردم. رسیدیم خونه. اومدم بشینم پای لپ تاپ که دستم خورد به شیشه ی روی میز عسلی و ... بهههله. افتاد و هزار تکه شد :)  :(  بارها شیشه اش افتاده بود و آخ نگفته بود. اما اینبار هزار تکه شد. 

اما به قول بعضی قدیمیا نحسیش در شد.  اما من هنوز به نحسی سیزده اعتقاد ندارم.  (خدا به خیر کنه بقیه ایام رو :)   )


یکشنبه 13 آذر 1390

یاد یاران...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،قاب زندگی ،

محرم برای من همیشه با غمی دیگه هم همراهه. غم رفتن پدر و پدر بزرگ. پارسال به یادشون دو مطلب گذاشته بودم كه توی آدرس‌های زیره... باز سری زدم بهشون و ... :

1. برای این روزها و به یاد پدربزرگ



جمعه 4 آذر 1390

پله...

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،قاب زندگی ،

اینم از این...


اینم یه پله ی دیگه. دیگه تموم شد.


دیگه تموم شد؟؟؟؟؟؟؟
تازه به پاگرد رسیدم...



دوشنبه عروسی برادرم بود. مبارکش باشه و مبارکمون باشه :) یاد پارسال و عروسی برادر سوم افتادم همش.


سامان
عصر جمعه. یزد. 4/9/90
18:10


پنجشنبه 19 آبان 1390

گیتی برنامه کودک

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،قاب زندگی ،

درود
امروز داشتم برنامه‌ی «بچه‌های دیروز» رو میدم و کلی یاد اونوقتا افتادم. یادم به یه خاطره افتاد:



با خواهر و برادرام 4 تا بودیم. سامان ساسان اشکان و کتان. فاصله داداشا یکی یه ساله. همیشه با هم بودیم. تو مدرسه و توی خونه. خب مثل همه‌ی بچه ها هم دوستدار تلویزیون و برنامه کودک.
مجری برنامه کودک خانم گیتی خامنه بود که یادمه عمه‌ی کوچیکم، تهران با ایشون آشنا بود (گویا هم دانشکده ای بودن) و همیشه ازش تعریف میکرد و وقتی برنامه کودک میزاشت ایشون رو نشون میداد و میگفت گیتی اینو گفت گیتی اونو گفت.
نکته جالب اینکه ما بچه ها اون موقعها فکر می‌کردیم گیتی، یعنی مجری.!!!! پس همیشه می گفتیم: گیتی برنامه کودک، یا گیتی فیلم  :) و برای ما تلویزیون چندین گیتی متفاوت داشت... :)


سه شنبه 26 مهر 1390

بو، پل، فیزیک

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،قاب زندگی ،

از پل عابر پیاده که میگذشتم بوی نون لواش که دست مرد رهگذر بود منو برد به سالها قبل،‌اصفهان،‌ نونوایی حج صمد. آخه نه تنها بوی نون های مختلف با هم فرق داره، بلکه نونهای جا به جا هم بوی متفاوت دارن. بوی نون لواش تازه پخته شده همراه با بوی خمیری که داره توی همزن مخلوط میشه و بوش توی فضا پیچیده. حج (حاجی اصفهانیا) صمد نونوایی محله‌ی آقاجون اینا بود. توی خیابون حکیم نظامی. سنش زیاد بود و بچگی ما که هیچ،‌ دایی و خاله و مادر رو هم یادش بود. یه حس پدرانه هم نسبت به همه داشت. از همه احوالپرسی می کرد و درباره مسائل روز محله تشریک مساعی. عیدها و تابستونا وقتی اونجا بودیم همه چی بوی خوبی داشت. هوای بهاری، شکوفه درختا،‌ حتی بویی که جلوی مغازه‌ی پنچرگیری میومد(بوی لاستیک و هوای مونده توی کمپرسور و خاکِ آب خورده جلوی مغازه)...

باز از گذشته و ...   سعی داشتم کمتر یاد کنم از اون موقع ها. اما خب نمیشه گاهی کارش کرد.


در ضمن میگن سرعت نور هم شکسته شده گویا... :) این رو پسر عمه که دانشجوی فیزیکه با شوق و اشتیاق و ذوق خاصی داره میگه و دربارش توضیح میده. گویا خیلی خبر مهمیه :)

همین اینم از امروز البته تا ظهر.


یکشنبه 12 تیر 1390

قاب زندگی....... قصه های مجید!

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،قاب زندگی ،

گویا همه چی دست به دست هم داده تا گذشته‌ی من طور دیگه‌ای باشه. گذشته‌ای كه منو همیشه درگیر خودش كرده و انقد پیش رفته كه خیلیای دیگه رو هم درگیر و "هم حسِ" من كرده. این نوشته، اون خاطره ایه كه گفتم احتمالا بقیه هم ازش مثل من خاطره دارن.



... رفتم اول راهنمایی. (از كلاس پنجم هم یادهایی هست كه بعدا میگم چون بنا ندارم این نوشتار دقیقا پشت سر هم باشه. بسته به حسش می‌نویسم). اره رفتم اول راهنمایی. برای رسیدن به این مدرسه راهنمایی كمی راه بیشتر بود. باید سر خیابون نشاط اتوبوس واحد سوار می‌شدم و می‌رفتم به سمت چهارراه "شكرشكن" ... باز دوباره الان دارم به اسم این چهارراه فكر می كنم. بازم می بینم كه اینم چه اسم قشنگی بود. نمیدونم هنوز اسمش همینه یا نه. شاید مثلا الان اسمش چهارراه حجاب!!!!!!!!!!!! باشه. یا مثلا چهارراه "سید حسن نصرا..." كه البته در جای خودشون _ تاكید بر در جای خودشون_  اینا هم متین هستند و لازم. سمت چپ چهارراه خیابون حافظ بود كه در انتها میریسید به میدون نقش جهان. بهر حال باید چهارراه رو هم رد می كردم و یك ایستگاه بعد از اون پیاده می‌شدم. بلیط اتوبوس تا سال قبلش 5 ریال بود و اون سال شده بود 10 ریال (بعله 1 تومن!! ) . اتوبوس از اون بنزای قدیمی بود كه هنوزم گاهی توی شهرای كوچیك میشه دید. با این شباهت كه همون موقع هم داغون بودن و پر دود.با نوارهای آبی كمرنگ با صندلیای روكش نارنجی بافت‌دار كه همیشه پاره بود و روش یادگاری نوشته بودن!! بهرحال توی ایستگاه مقصد  با دوستان پیاده می‌شدیم و می‌رفتیم طرف دیگه خیابون و وارد خیابون هاتف و مشیر می‌شدیم. بعد از 400، 500 متر به در فلزی بزرگ مدرسه می‌رسیدیم. مدرسه‌ی "شهید حلبیان" شهیدی كه نوجوان بود و گویا در زمان بمبارون توی مدرسه شهید شده بود(البته این روایتی بود كه اون موقعها شنیدیم.در جایی هم خوندم كه به جبهه رفت و شهید شد). قبلا اسم مدرسه توحید (یا اتحاد)بود گویا. مدرسه‌ی راهنماییمونم یه ساختمون قدیمی بود. حیاط بزرگ و گود داشت و وقتی وارد میشدی، ضلع‌های سمت راست و روبرو (شرقی و شمالی) ساختمون داشت. ساختمون دو طبقه كه مثل مدرسه قبلیمون جلوی اتاقا و كلاسای پایین، یه ایوان بلند و ستونهای سنگی كه سرستونهای تزئینی داشت. همون موقع ها هم مدرسه بوی قدیم میداد. میگفتن مال جودا (كلیمی‌ها، یهودیها، جهود)بوده. احتمالا راست میگفتن چون ته مدرسه هنوز یه اتاق به اونا اختصاص پیدا كرده بود كه شنبه ها وقتی ما سر صبحگاه بودیم و یا زنگ تفریح، میدیمشون كه با عرقچین‌های خاص و پارچه ای كه كتابشون توش بود وارد مدرسه میشدن و میرفتن توی اون اتاق و به عبادت مشغول میشدن. به همین خاطر بعضیا توی مدرسه نماز نمیخوندن و میگفتن غصبیه.
 با یه رِمپ (سراشیبی) وارد مدرسه می‌شدیم. سمت چپ ورودی در چند ردیف میله های سرتاسری نصب بود برای پارك دوچرخه. و وااااااااااااای كه چقدر دوچرخه اونجا بود وقتی كلاسا شروع میشد. خیلی‌ها با دوچرخه میومدن. حیاط خودش دو تا مستطیل كشیده‌ی شمالی جنوبی بود كه با یه باغچه از هم جدا شده بودن.حیاط غربی زمینای والیبال و بسكتبال بود. صبحهای مدرسه، با نشون دادن دفترچه انظباطی به مامور دم در! شروع می‌شد. دفترچه ای كه برای هر درسمون یه صفحه توش بود و تمام نمره‌هامونو توش می نوشتن و تهش هم یه صفحه تشویق و یه صفحه توبیخ داشت.دفترچه حكم كارت دانش آموزی رو داشت. جلوی ساختمون شرقی حیاطِ صبحگاه!! بود. صبحگاهی كه با به صف ایستادن ما و تلاوت قرآن شروع میشد. بعد دعای بعد از قرآن كه با آهنگ خاصی توسط همه‌ی بچه ها خونده می‌شد «اللــــــــــــــــــــهم، صل و صلم وزد و بـــــــــــــــــارك، علی رسول اللــــــــــــــــــــه و آل الاطهـــــــــــــــــــــــــــــار» اونجاها كه كش اومده دقیقا باید در آهنگ كشیده خونده میشد. و راستشو بخواین من تا آخر دوره راهنماییم هم وسطای دعا رو نمیدونستم چیه و بیشتر با آهنگش همنوایی میكردم!! بعد فرمایشات آقای ناظم كه خداییش از مدیر ترسناك تر بود. و توصیه ها و دستورهای انظباطی و ... . و بعد صف به صف هر گروه می رفتن سر كلاس. اونم به این شكل كه قدمهایی رو كه ناظم میدید، همه مرتب و با نظم می رفتن و وقتی نزدیك كلاس می رسیدن و یا نزدیك پله ها یهو نمیدونید چی میشد. همه هجوم میبردن به سمت كلاس. هر كی نمیدونست فكر می كرد چقدر این بچه ها سینه سوخته‌ی علم و دانشن!!
مدرسه حرفای زیادی داره كه باید به مرور بگم. اما چیزی كه اصلا این نوشته رو بخاطر اون شروع كردم:
یادم نیست اول بودم یا دوم، یه روز سر كلاس بودیم كه دیدیم دو تا مینی بوس اومد تو حیاط مدرسه و آدمای عجیب غریب! ازش پیاده شدن و شروع كردن كلی وسایل عجیب غربیت‌تر پیاده كردن. سه پایه های بلند و نورافكن و دوربین و ریل و .... شروع كردن به فیلم گرفتن و  اینا. مدتها این داستان ادامه داشت. یه روز  هم وقتی وارد مدرسه شدیم دیدیم كمی داستان عوض شده. اینبار صبحگاه ما كمی فرق داشت. بعد از قرآن و دعا،  گفتن باید صبر كنیم و نریم سر كلاس. بعد ناظم شروع كرد به دستورهای خاص دادن. مثلا گفت خب وقتی گفتم همه دست بزنید. گفتند و ما دست زدیم و دیدیم كه دوستان گروه فیلمسازی دارن فیلم میگیرن. بعد گفتند بخندید. خندیدیم و فیلم گرفتن و ... . گذشت.بعدها سریالی از تلویزیون پخش شد كه من هنوز كه میبینمش تا دم دمای گریه میرم. قصه‌های مجید. مجیدی كه توی مدرسه‌ی ما بازی شد.و در قسمتی از اون، جایی كه ناظم داره مجید رو سر صف بخاطر درس ریاضی دعوا میكنه و تمسخر، و دیالوگی كه از خاطرم پاك نمیشه: كه ناظم با تمسخر میگفت(با لهجه اصفهانی غلیظ خونده شود): چاردم (14 هم) تشویق دارِد!!!. و همه‌ی بچه‌ها میزدن زیر خنده...   
مجید با همه‌ی (به قول اصفاهانیا):
خل و چل بازیاش، با اون آهنگ واقعا دلنشینش، با اون "بی بی عزیز"  كه متاسفانه الان در بیمارستانه و به گفته كیومرث پوراحمد فقط زندگی نباتی داره. همه و همش خاطره ای شد كه اینبار به دست كیومرث پوراحمد برای من جاودانه شد. هرچند ما هیچوقت مجید رو تو مدرسه ندیدیم. چون نه دانش آموز مدرسه ما بود و نه زمانی كه از اون فیلم می گرفتن ما بیرون بودیم. در ضمن بخشهایی از فیلم هم توی یه مدرسه دیگه گرفته شده بود. اما...



... اما مجید از ما بود. مال ما بود. مثل ما بود. دوست ما بود.از مدرسه‌ی ما بود... ... قصه‌های مجید منو توی دوران راهنمایی نگه میداره برای همیشه...









بعد از نوشتن این نوشتار، یهو گفتم توی اینترنت جستجویی بكنم كه به این عكسا رسیدم. واقعا برام خاطره انگیز بود. گفتم بزارم.


مجید و بی بی عزیز. و آقای جهانبخش سلطانی كه اینجا ناظم بود اما خب واقعا ناظم ما نبود.



وااااااااااااااااااااای. مدرسه ما و مجید كه البته توی این عكس بزرگ شده دیگه



چهارراه شكرشكن و میدون امام و مدرسه شهید حلبیان




مدرسه حلبیان كه توی خیابون هاتف بود. توی ویكی مپیا دیدم اینو كه "تگ" هم شده بود



و باز مدرسه شهید حلبیان. مدرسه ای كه توی این نوشته من همش از ذهنم كمك گرفتم تا توصیفش كنم، بعد دیدم كه توی اینترنت هم میشه اونو دید. البته گفتن از ذهنیات بیشتر نزدیكه به داستان 15 تا 20 سال پیش




جمعه 3 تیر 1390

قاب زندگی ....... آدامس فوتبالی

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،قاب زندگی ،

فوتبال پدیده ی عجیبیه. دوست داشتن و نداشتنشم قسمتیش ذاتیه و قسمتیش اکتسابی!!!!! (خیلی غلو بود این جمله برای چیزی مثل فوتبال؟؟؟؟). حالا ربطش رو سعی می کنم بگم. فکر کنم سال 90 میلادی بود. چون تب و تاب فوتبال و جام جهانی داغ داغ بود. همه تو حس فوتبال بودن و تیمهای برتر. اون روزا نه ماهواره بود و نه موبایل و نه اینترنت.


طبیعی بود که تفریح مردم فوتبال باشه پیک نیک رفتن و ... . یه موضوع بی ربط: اما یادمه اون روزا دفترهای مشق جدیدی هم اومده بود که خط کشی شده بود و بالاش "تاریخ و موضوع" داشت. و یادمه روش نوشته شده بود "بازرگانی اخوان تجدد". اینو گفتم چون تصویر اون دفترا و اون سالا توی خاطراتم کنار هم قرار گرفتن.اون سالا یهو آدامسایی مد شد که عکس فوتبالیستا رو داشت. وااااااااااااااااای که چه داستانایی بود... (به ادامه مطلب بروید)


ادامه مطلب

تعداد کل صفحات: 4 1 2 3 4

هدایت به بالای