تبلیغات
دروس مرمت و معماری - مطالب قاب زندگی
پنجشنبه 2 تیر 1390

قاب زندگی.... بازی های عصرای محله

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،قاب زندگی ،

عصر كه میشد تقریبا همه توی كوچه بودن. دخترا جلوی در یكی از خونه ها میشستن و خاله بازی و عروسك بازی می كردن.یا روی زمین خونه‌های لی لی می كشیدن و لی لی میكردن. زنها هم البته كمتر اما جمع میشدن و میشستن به غیبت!!! ما اما تنوع بیشتری داشتیم. دو تا تیم میشدیم و فوتبال بازی می‌كردیم  یا والیبال استپی (والیبال هوایی). اینجوری كه یه توپ بود و 7 یا 8 تا پسر. توپ رو یكی مینداخت بالا و اسم یكی رو میگفت. اون باید قبل از اینكه توپ بخوره زمین توپ رو می گرفت و اسم یكی دیگه رو می گفت و مینداخت بالا. اگه توپ میفتاد زمین همه فرار می كردند و دور می شدن. اونی كه نتونسته بود توپ رو  بگیردش باید برش میداشت و میگفت استپ. و بعد توپ رو میزد به كسی كه نزدیك تر بود یا فكر می كرد میتونه بهش بزنه. خب اگه میتونست، طرف سوخته بود و اگه نمیتونست خودش سوخته بود. برای كسایی كه میسوختن یه اسم خنده دار میزاشتیم و بازی ادامه پیدا می كرد.
بازی دیگه "تامی سامی اسكلت" بود. یك نفر رو به دیوار وایمیستاد و بقیه به صف جلوی دیوار روبرویی و پشت سر اون وایمیسادن. كسی كه رو به دیوار بود باید میگفت:  تامی سامی اسكلت و برمی گشت. قبل از اینكه روشو برگردونه همه باید كمی به سمتش جلو میومدن و وقتی بر میگشت كسی حق نداشت تكون بخوره. اگه میدید كسی رو كه تكون میخوره اون سوخته بود و جا عوض میشد. اگه نه كه ادامه پیدا میكرد تا بقیه برسن به طرف و دست میزدن بهش و فرار میكردن و اون باید یكی رو میگرفت و جا عوض میشد...
بازی دیگه " گوجه گندیده" بود كه همه حلقه میزدن و توپ رو مثل " پنجه زدن" توی والیبال، سرضرب برای هم میزدن. اگه كسی نمیتونست بزنه یا بد میزد میسوخت و باید مینشست وسط این حلقه. بعد توپ رو یكی مینداخت برای طرفی كه توی  قطر این دایره بودن و اون باید مثل "آبشار" توی والیبال به فرد نشسته میزد و اگه نمیشه باز حلقه از اول شكل میگرفت. ... به ندرت هم وقتی بچه ها كمتر بودن وسطی بازی می كردیم. عصرای خاطره انگیزی بود. جالبه در سطحی همه یك احساس ارتباط و پیوستگی با هم داشتند...


شنبه 28 خرداد 1390

قاب زندگی... انشاء و حرفه و فن

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،از شعر و ادب ،قاب زندگی ،

از هر كی می‌پرسم وقتی مدرسه می رفتی از چه درسایی بدت میومد میگه ریاضی، علوم یا بعدتر شیمی و ... . اما من از دوتا درس بدم میومد. بدم نمیومد، متنفر بودم. "انشاء" و "حرفه و فن". خنده داره؟ اره شاید. اما واقعا بدم میومد از این دوتا درس. هر چند كه بدآموزی داره این جملم اما باید اعتراف كنم به اندازه‌ی انگشتای دوتا دستم انشاء ننوشتم. انشاء هامو گاهی داداش كوچیكم اشكان می‌نوشت و گاهی به زور و در شرایطی بابا. اشكان از همون بچگی دست به نوشتنش خوب بود. یادمه برای جمله سازی‌های كلاس اول و دوم هم وقتی جمله می‌نوشت جمله‌های طولانی و مركتب می‌نوشت :) مثلا اگه كلمه "درخت" مد نظر بود، جمله‌ی اون اینجوری بود: من از مدرسه به خانه آمدم و بعد از استراحت و كمك كردن به مادرم در كارهای خانه، به حیاط خانه رفتم و زیر درخت نشستم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! . البته این مثال بود و اون فضاسازیش توی نوشته هاش همیشه از من بهتر بود. هنوز هم همینطوره و حتی وقتی یه فیلم رو تعریف می‌كنه جوری میگه كه همه چیشو احساس می‌كنی. اما نوشته‌های بابا... . خوب یادمه، كلاس چهارم بودم. فردا كلاس انشاء داشتیم و موضوعش "شغل پدر" بود. خب منم ننوشتم تا شب شد. شب به مامان گفتم فردا انشاء دارم. اونم به بابا گفت. بابا كلا از این باج‌ها به كسی نمی‌داد. اما اون شب بعد از چند بار اصرار مامان تقریبا راضی شد. منم خوشحال رفتم و خوابیدم. روز بعد هم فقط دفتر رو برداشتم و گذاشتم توی كیف و رفتم مدرسه. بابا هم توی مدرسه‌ی خود ما معلم بود البته معلم كلاس دوم. رفتم سر كلاس. معلم اومد و از شانس بعد ـ یا به قول بعضی دوستان "عدل" ـ منو صدا زد برای خوندن. منم هول شدم. دفتر رو برداشتم و رفتم پای تخته:
موضوع‌ انشاء: شغل پدرتان چیست؟
به نام خدا
پدر من معلم است. معلمی شغل خوبی نیست!!!! من دوست ندارم معلم شوم!!!! چون هم درآمد كمی دارد و هم سر و كله زدن با بچه ها انسان را خسته می كند!!!!! ...
به این جا كه رسیدم فهمیدم قضیه چیه. دیگه نتونستم صبر كنم و زدم زیر گریه... معلم گفت برو دست و صورتت رو بشور. رفتم و برگشتم. دیگه تا آخر كلاس نفهمیدم چی می گفت. خلاصه برگشتم خونه و به مامان گفتم. اما خب حرف حرف بابا بود تو خونه و فهمیدم كه بدجور تنبهم كرده.

بدتر از همه میدونید چی بود؟ وقتی بود كه فهمیدم خودِ بابا به معلممون گفته منو صدا بزنه تا انشا بخونم...


چهارشنبه 25 خرداد 1390

قاب زندگی... روز اول مدرسه

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،از شعر و ادب ،قاب زندگی ،

محله ی قصر منشی واقعا تعریف یک "محله" رو داشت. چون از نظمهای ننوشته ای پیروی میکرد که همه محله های اصیل ازش پیروی میکردن. بن بست "حسن بیگ" خودش شاه کوچه ای بود که چندتا بن بست دیگه بهش می خورد. خونه ی ما هم به همراه یه همسایه ته یکی از اون بن بست ها بود. یه بن بست کم عرض و طولانی. دیوارهای دو طرف کوچه هم بلند بود و یکیش کاهگلی بود. اسباب کشی رو یادم نیست. چون ما بچه ها توش دخالت نداشتیم. ما خونه مامان بزرگ بودیم که وسایل رو بابا و مامان و چندتا از آشناها چیدن و ما رفتیم اونجا. همه چیز برای ما بچه ها فقط زیبایی داشت  و زیبایی. حتی بعدها فهمیدیم که موقع آوردن وسایل، ماشین کمی زیر همون ساباطی که گفتم با مشکل روبرو شده بود و با تاخیر این اومده بود. خونه ما هم مثل محله نو نبود. اما خیلی حس داشت. وسط کلاس چهارم بودم. خب به همین ترتیب ساسان و اشکان سوم و دوم بودن و کتان هم که قرار بود سال دیگه بره مدرسه. ثبت نام هم توسط بابا انجام شد. مدرسه ابتدایی "مرآت". مدرسه ای که توی یه خونه قدیمی با یه حیاط بزرگ پر از کاج و ایوانی بلند و ستونای سنگی قرار داشت. مدرسه هم توی خیابون نشاط بود. سر کوچه مدرسه یه تابلوی بزرگ مربوط به یکی از حسینیه های محل و روش نوشته شده بود "بیت الحسین" و ما بعد از اون همیشه اونجا رو می گفتیم کوچه ی بیت الحسین!!! پشت مدرسه راسته ای بود که معروف بود به "زیر بازارچه" و تا جلوی کوچه قصر منشی کشیده شده بود. روز اول با بابا و ساسان و اشکان رفتیم مدرسه. مدیر مدرسه یه آقای لاغر و میان سال بود. آقای یاریان که ما رو راهنمایی کرد به کلاس هامون. من کلاس چهارم، ساسان سوم و اشکان دوم. با مدیر و بابا سراغ کلاس رفتیم. کلاس چهارم، آخرین اتاق روی ایوان بود که با درهای چوبی بلند رو به ایوان باز میشد. درهایی به رنگ آبی بسیار کم رنگ. در به راهروی وسط کلاس باز می شد و تخته سیاه در انتهای این مسیر بود. و دو طرف این راهرو هم نیمکت ها چیده شده بود. با مدیر وارد کلاس شدم و آقای مدیر من رو به خانم وفایی معرفی کردند و رفتند. خیلی جو برام سنگین بود. هیچکس رو نمیشناختم و برای همه حتی خانم معلم تازگی داشتم. خانم هم جای نیمکت من رو مشخص کردند و من نشستم. یادم نیست کلاس چی بود اما یادمه وسطاش خانم، به بچه ها تمرین داد که حل کنن و اومد پیش من نشست و شروع کرد از من و خانواده پرسیدن. وقتی گفتم از یزد اومدیم سوال بعدیش جالب بود: شما زرتشتی هستین؟ خنده ام گرفته بود. گفتم نه. مسلمونیم. روز جالبی بود. همه بچه ها تمرکز کرده بودن روی من. بهر حال زمان گذشت و وقت رفتن به خونه شد. باید توی حیاط و پشت در صف می کشیدیم تا دو تا از بچه ها که لباس فرم پوشیده بودن و پرچم به دست داشتن ماشینهای خیابون رو متوقف می کردن تا ما رد شیم. خب این از اولین چیزایی بود که برام جالب و جدید بود. با ساسان و اشکان اومدیم بیرون و با دو تا از بچه های هم کلاس که تازه کمی آشنا شده بودیم راه افتادیم به سمت خونه. بچه ها پرسیدن خونه شما از این وره؟ گفتم اره جلوتر که رفتیم و رسیدیم سر کوچه قصر منشی اونا داخل پیچیدن و ما هم. باز پرسیدن شما توی این کوچه این؟ و باز من تایید کردم. جلوتر رفتیم و به کوچه حسن بیگ رسیدیم اونا پیچیدن و ما هم. و باز همون سوال... جالب بود. من با دو تا از همکلاس هام همسایه بودیم. و این اتفاق جالبی بود. یه جورایی برای هممون جالب بود. امین پسری بود درشت و اورنگ (همیشه به اسم فامیل صداش می کردیم) لاغر و کمی کشیده بود. رسیده بودیم خونه و سه تایی داشتیم از روز اول مدرسه با آب و تاب برای مامان حرف می زدیم که صدای زنگ در اومد. امین و اورنگ اومده بودن دنبالم که بریم بازی! حس جالبی بود روی این موضوع تاکید دارم چون در ادامه می بینیم که من در هر دوره از زندگیم دوستان بسیار خوبی داشتم و اغلب دوستی هام دنباله دار شد...


یکشنبه 22 خرداد 1390

قاب زندگی... محله‌مون1

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،از شعر و ادب ،قاب زندگی ،

خونه‌مون یه خونه‌ی تقریبا قدیمی بود توی یه محله‌ی قدیمی. بابا معلم بود و مامور به تحصیل شده بود و قرار بود صنایع دستی رو تو دانشگاه پردیس ادامه بده و در كنارش، تدریس گذشته‌اش رو هم اونجا پی بگیره. بخاطر همون رفتیم كه سالهایی رو در زادگاهمون زندگی كنیم. خیابون نشاط. كنار میدون نقش جهان. كوچه‌ی "قصر منشی" و بن بست "حسن بیك" اون وقتا به اسم كوچه‌مون زیاد فكر نمیكردم. اما الان میبینم كه چه اسم جالبی داشت: قصر منشی. دوست داشتم محله‌مون رو. تمام نظامهای اجتماعی رو به شكل اصیلش میشد اونجا دید. وسط كلاس چهارم بودم كه رفتیم اصفهان. خیلی جالب بود اون روزا. برای ما همش زیبایی بود و تازگی. از سختی ها چیزی نمی فهمیدیم. وسط كوچه یه ساباط بود و زیرش دفتر انجمن خوشنویسان. حتی اون موقع نمیدونستم كه اسم این تاق ساباطه. (و شاید فكر هم نمیكردم كه بعدا انقد به مفهوم این تاق و امثال اون نزدیك شم. اصلا شاید همون محیط بود كه ناخودآگاه این جهت دهی رو انجام داد). سر كوچه یه خوار و بار فروشی بود كه دو تا داداش مسن فروشندش بودن. اما به اسم یكیشون معروف بود مغازه. حج آقا علی! (به گویش اصفهانی كه توش حاج میشه حج و جیمش تیز تر ادا میشه). بوی اون مغازه یادم نمیره، همیشه بوی عطاری های حالا رو میداد. بوی ادویه و خشكبار و ... .
برای خرید ماست باید سطل میبردیم و ماست می گرفتیم. شیر هم كه شیشه ای بود و محدود و با صف و زنبیل. نمیدونم بگم یادش بخیر یا نه. دوران بعد از جنگ بود و هنوز صف و زنبیل داستان داشت. از "حج آقا" آدامسای شكل سكه و بادكنكی می خریدیم و نون شیرمال. كوچه ها هنوز بعضیاش كاهگلی بود و آجر قدیمی. سر بن بست از خونه‌ی همسایه یه درخت خرمالو پیدا بود. پسر جوون اون یكی همسایه یه ماشین "كامارو" خیلی قشنگ تقریبا قدیمی داشت. (اسم اون ماشینو از اونجا میدونستم كه اسباب بازیش رو داشتم و عمو میگفت اسمش كامارو ه.) یه ماشین دودر بسیار خوابیده. همه پسر بچه های كوچه عاشقش بودن.توی كوچه یه سمت ماشین ها پارك بود و تمام سعی شده بود كه جاشون بدن زیر اندك سایه‌ی دیوار كناری. خونه ما اما خودش یه بن بست بود توی این بن بست...
درخت خرمالو و ماشین كامارو و نون شیرمال و آدامس بادكنكی... اینا یعنی من. یعنی كوچه قصر منشی. اواخر دهه شصت و اوایل هفتاد...


شنبه 21 خرداد 1390

قاب زندگی

   نوشته شده توسط: سامان كارگر    نوع مطلب :نوشته های من از ... ،از شعر و ادب ،قاب زندگی ،




از آقاجون (قطعا نیاز نیس بگم که منظورم پدربزرگه) خواسته بودن زندگی نامش رو بنویسه.برای چاپ در مجلد "مشاهیر یزد". آخه از کسایی بود که عشق و علاقه و جون و زندگیش "فرهنگ شهر و مردم دیارش" بود. دوست داشت برای اون خاک یه کاری بکنه. ایشون هم چون همیشه دست به قلم بود اینبار از خودش نوشته بود. مثل همیشه صمیمی و بی ریا بود نوشته هاش. اما این بار نوشتش بوی دیگه ای داشت. اسم نوشته اش رو "رخت آویز" گذاشته بود. وقتی می خوندیش می فهمیدی چرا این اسمو گذاشته. آقاجون قسمت زیادی از زندگیش رو جاهایی غیر از شهر خودش بود. آبادان، کویت، اصفهان و ... به قول خودش هر جا که میرفت یه میخ داشت که به دیوار میزد و لباساشو بهش آویزون می کرد. و این بود کل زندگیش. اون میخه رخت آویزی بود که گفتم. خیلی وارسته بود و من همیشه به این رفتارش حسودیم میشد. اینکه انقدر سبک بار و سبک باله. راحت میرفت و می موند.دل بستگی کمی داشت.
بگذریم. روحش شاد، یهو یادش افتادم و ... اره دیگه قصه ی دلتنگی.
فکر کردم به نوشتن. چیزی که انجام دادن و ندادنش سخته. اما خب یه حسه دیگه. گفتم بد نیست توی این دنیای مجازی حالا که امکانش هست - هر چند سخته - اما نوشتن رو به شکل دیگش تجربه کنم. بگم از آنچه رفت و داره میره. اما اسم این "سلسله" رو چی باید گذاشت؟ ...
اسمشو نباید گذاشت. باید دید خودش اسمش چیه. اسمش................. "قاب زندگیه" .
قابی که گاه به گاه از اون زندگی رو نگاه می کنیم. زندگی که -چه بد اما- اغلب توش نیستیم و بیشتر ناظرشیم.
پس شروع می کنم، نه "ادامه میدم" نگاه به قاب زندگی رو...


تعداد کل صفحات: 4 1 2 3 4

هدایت به بالای